تبليغاتX
عابر مست


خوش به حال طلایی گندم‌زار!

که سیر نوازشش می‌کنی

و او تنها تماشایت می‌کند.

خوش به حال گندم‌زار، خورشید!


19/ خرداد/89


+تاریخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:47 نویسنده عذرا جوانمردي |

 

هر بار صدایش می‌زنی

می‌آید

آرزویت را برآورده می‌کند

و باز به عمق تنهایی‌اش بر می‌گردد.

بی که بدانی

آرزوی پری دریایی شده‌ای.


25/ تیر/ 89


+تاریخ شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت 0:27 نویسنده عذرا جوانمردي |


هوای تو بدجوری به سرم زده است.

دوستت دارم

و هیچ چیز دیگری یادم نمی‌آید.

 

+تاریخ شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 12:17 نویسنده عذرا جوانمردي |


مرگ

دستم را می‌گیرد

با یاد یال اسب وحشی

در باد.


18/ بهمن/ 88


+تاریخ چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 0:15 نویسنده عذرا جوانمردي |


شمشیرهای عرب

هم‌قسم در ریختن خون تو

زیر نور خورشید برق می‌زنند.

 دختری از قبیله

شیشه‌های عینکت را

 با آه خود پاک کرده است.


27/ خرداد/ 88


+تاریخ دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 1:35 نویسنده عذرا جوانمردي |


ابر گرفته‌ی سلامت

باران شکوه می‌بارد

بر سر دل.

هر احساس مرده در خاک غم

جوانه‌ی ‌نور می‌زند

شوق می‌روید..

این‌طور تکثیر می‌شوی.


3/ اردی‌بهشت/ 89

+تاریخ یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 0:3 نویسنده عذرا جوانمردي |

برای برادرزاده‌ام؛ تسنیم

 

میان اقیانوس آرام چشمت

گم‌گشته‌ای دست تکان می‌دهد

 نجات پیدا می‌کنم.


+تاریخ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 11:59 نویسنده عذرا جوانمردي |

 

سال آرزوهای محال

بی‌خبر رفت.

صدای خنده‌ات عاقبت

طلسم شوم جنگل خاموش هراس را شکست

و بر شاخه‌ی هر درخت بی‌بار

ترانه جوانه زد.

از این‌همه رنگ اعجاز

چند رنگین‌کمان در دست‌های نجیبت داری؟

که چشم کور دنیا

از هر چه سیاهی دل گسسته

دل به معجزه‌ی نوازش تو بسته است.

 

آرزوهای محال در خیال خیس رودخانه

نور تعبیر می‌شوند

و بشارت از زمین می‌روید..

 

شنیده‌ام آهوها

با قلبی آرام

زیبا می‌شوند..

 

انگار تو نزدیکی.


24/ اسفند/ 88


+تاریخ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 0:9 نویسنده عذرا جوانمردي |

در گردش روزگار

از پاییز فریبا

تا بهار بی‌رحم

زمین دل می‌بازد و

زمان دل می‌کند.

میان افسون جذبه و

افسانه‌ی جهان

سنگ

سال‌هاست

صبوری می‌کند.


12/ فروردین/ 89


+تاریخ شنبه ششم اسفند 1390ساعت 1:57 نویسنده عذرا جوانمردي |

كنار من راه مي‌روی

شعر مي‌خوانی

مي‌خندی

دستم را در جيبت مي‌گذاری..

و من فكر مي‌كنم

زمستان

گرم‌ترين فصل سال است.

 

بیست و یکم دی/ 89 

+تاریخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 18:40 نویسنده عذرا جوانمردي |